سرزمین تنهایی
سلام عرض می کنم خدمت همه ی دوستان عزیز. امیدوارم حال همگی خوب باشه. می خوام شیرین ترین اتفاق زندگیمو اینجا بنویسم. نمیدونم با خوندش چه حالی بهتون دست میده... هفته ی پیش یعنی روز یکشنبه دهم آبان از دفتر صدام کردن.با عجله رفتم پایین که ببینم چیکارم دارن . دبیر ترییتی مون یا خوشحالی گفت مژده بده که یه خبر برات دارم. با دلهره پرسیدم چه خبری؟ گفت از طرف سردار فضلی ( فرمانده ی کل بسیج دانش آموزی و فرهنگیان) دعوت شدی برای مراسم دیدار با مقام معظم رهبری (مدظله العالی). یه آن احساس کردم سرم داره گیج میره. باور نمی کنید اگه بگم چه حالی داشتم. اصلا انگار زبونم بند اومده بود. نمیدونستم چی باید بگم. اصلا باورم نمی شد. یه دفعه زدم زیر گریه. هم می خندیدم هم گریه میکردمگریم از روی شوق بود.دلم می خواست از خوشحالی بپرم بالا. همونطور که اشکام سرازیر بود و به هق هق افتاده بودم از دبیر تربیتی مون پرسیدم خانم چی میگید؟ منو دیدار با آقا؟ راست می گید؟! با خنده گفت وا...مگه من با تو شوخی دارم...؟ تازه وقتی رضایت نامه رو داد دستم باورم شد که قضیه از چه قراره....آخه من کجا ودیدار با عزیز ترین محبوب عالم کجا؟ با خوشحالی پریدم بغل دبیر تربیتی مونو دوباره شروع کردم به گریه کردن. نمیدونم چه جوری توصیفش کنم... بهترین خبری که تو زندگیم شنیده بودم این بود.خلاصه با خوشحالی رضایت نامه رو گرفتم و فقط توی راهرو می دویدم و دنبال دوستم فرشته می گشتم که ان خبر و بهش بدم. با عجله رفتم تو کلاس و دیدم مشغول درس خوندنه وقتی اثرات گریه رو توی صورتم دید پرسید چی شده؟ اصلا نمیدونستم چه جوری بهش بگم... فقط رضایت نامه رو بهش نشون دادم. وقتی دید که تو قسمت موضوع برنامه نوشته دیدار با رهبری ٬ اونم زد زیر گریه. همه ی بچه ها داشتن نگاهمون میکردن. مدام پشت سر هم بهم میگفت فاطمه خوش به سعادتت... خوش به سعادتت... خلاصه من بودم و هزاران امید و آرزو برای دیدن محبوبم... من بودم و بی قراری برای رسیدن به عزیزترین کَس عالم... روز دوشنبه یازدهم باید می رفتم ناحیه ی بسیج دانش آموزی و فرهنگیان سپاه محمد رسول الله(ص) واقع در خیابان طالقانی روبه روی لانه ی جاسوسی. اونجا که حدودا 24 دختر و نزدیک به 30 برادر از ناحیه ی تهران بودیم برامون قدری صحبت کردن و گفتن که قضیه از چه قراره... همچنین گفتن که قراره امشب رو در اردوگاه شهید باهنر قرنطینه باشیم و فردا صبح هم بریم برای بیت... خلاصه بعد از حدود نیم ساعت نزدیک ساعت 3:30 بود که با دو اتوبوس به سمت اردوگاه شهید باهنر حرکت کردیم. وقتی که ساعت 5:30 به اردوگاه رسیدیم حدودا 1000 نفر بودیم. 500 نفر دختر و 500 نفر پسر از کلیه ی شهرهای ایران..خیلی صحنه های دیدنی ای بود.از همه ی شهر ها اومده بودن...همدان گیلان مازندران سمنان اهواز زاهدان اردبیل کرمان تبریز کرمانشاه اراک بندرعباس بوشهر چابهار اصفهان یزد لرستان کرمانشاه کردستان مشهد خراسان شمالی و جنوبی و خلاصه از همه ی شهرهای ایران اومده بودن تا 1 ساعتی رو با آقا و مولاشون ملاقات کنن. اومجا بود که یه آن یاد این شعر افتادم و زیر لب زمزمه کردم : اینهمه لشگر آمده به عشق رهبر آمده... حتی بعضی هاشون یکشنبه با اتوبوس راه افتاده بودن تا بتونن دوشنبه تهران باشن. بعد از اقامه ی نماز جماعت مغرب و عشا ٬ تمرین سرود شروع شد. یه طرف برادر ها نشسته بودن و کنارشون ما خواهرها.حدودا تا ساعت 10 سرود رو تمرین کردیم . اونجا بود که من فهمیدم بسیجی واقعی یعنی چی...اونجا بود که فهمیدم عشق و دلدادگی به رهبر یعنی چی...اونجا بود که فهمیدم به کی میگن بسیجی ...همه ی بچه ها دستچین شده بودن . بهترین و مخلص ترین و پاک ترین و عاشق ترین بچه ها اونجا بودن.چه پسر چه دختر .آقای بیگی که مسئول تمرین سرود بودن گفتن بچه ها فکر کنید آقا الان روبه روتون نشسته ... سرود و با تمام وجودتون بخونید. کلمات رو از ته قلبتون ادا کنید ... با آقا حرف بزنید...یه دفعه همه زدیم زیر گریه.و قتی تصور می کردیم که آقا الان جلومون نشسته اشک شوق از چشمانمون جاری می شد. تا ساعت 12 شب صدای بچه ها که داشتن سرود رو با خودشون تمرین می کردن از تو اتاقها میومد. نمی دونید اون شب رو ما چه جوری به صبح رسوندیم... بعضی ها نماز شب می خوندن... بعضی ها اشعاری رو در وصف آقا زمزمه میکردن و همه برای دیدار با مقام معظم رهبری لحظه شماری می کردیم... قرار براین بود که ساعت 4:30 بامداد بیدار باش بزنن و همه برای اقامه ی نماز و حرکت پایین باشن. ما که از شوقمون ساعت 3:30 بیدار شدیم. اونشب تا صبح بارون میومد...خدا هم داشت باما عشق بازی می کرد... ساعت 5 که نمازصبح رو اقامه کردیم با وسایلمون سوار اتوبوس ها شدیم و تا خود بیت بیقراریمون ادامه داشت... توی اتوبوس همه زیر لب صلوات می فرستادن... شعرهای مربوط به امام زمان رو دسته حمعی می خوندیم.دعای عهد رو همگی باهم زمزمه کردیم و یک دور هم سرودی رو که قرار بود محضر آقا بخونیم تمرین کردیم. خدا یا ما به دیدار کی می رفتیم...؟ هنوز هم باورم نمیشه... حدودا ساعت 6:15 رسیدیم بیت. برای اینکه زودتر وارد بشیم همه می دویدن که جلوتر از همه توی صف بایستن. خلاصه از ساعت 6:15 تا 10 توی صف جلوی حسینیه ی امام وایساده بودیم.تا بالاخره بعد از بازرسی های متعدد وارد حسینیه شدیم. خوشبختانه چون جلوی صف بودم تونستم قسمت گیت اول یعنی قسمت جلوی حسینیه بشینم.قلبم داشت از تو سینم بیرون میزد... وقتی به صندلی آقا که تا لحظاتی بعد قرار بود تکیه گاه ایشون بشه نگاه می کردم بیقراریم برا دیدن ایشون بیشتر می شد...برادرها و خواهرهای شهرستانی که اولین بارشون بود که قدم در بیت می ذاشتن با ولع خاصی به درو دیوار نگاه می کردن وخیلی ها هم گریه می کردن. خلاصه چند بار دسته جمعی سرود رو تمرین کردیم و شعارهای مختلف رو سردادیم.اما تاخیر آقا کمی طولانی شد.یه دفعه پسر بچه های حاضردر گیت سوم که از جثه های کوچیکشون معلوم بود راهنمایی هستن شروع کردن به زمزمه ی این شعر: بیا گل زهرا...بیا گل زهرا... بیا گل زهرا بیا بیا...بیا گل زهرا... همه منتظر اومدن آقا بودیم که ناگهان درحسینیه باز شد و کعبه ی جان ها وارد صحن شد...نمیدونید اون لحظه چه حالی داشتیم... همه بلند شده بودیم و شعار میدادیم. صل علی محمد بوی خمینی آمد...ای رهبر آزاده آماده ایم آماده.. ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند...خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست...اباالفضل علمدارخامنه ای نگه دار... اینهمه لشگر آمده به عشق رهبر آمده... موقع نشستن٬ ما شروع کردیم به خوندن سرود...آقا هم با طماٴنینه وآرامش خاص و لبخندی خواستنی به ما نگاه می کردن...و چه نگاهی بود آن نگاه... موقع خوندن سرود اشک از چشمانمون سرازیر بود و انگار که حرف دلمون رو به آقا می زدیم. سرود رو هرچه زیباتر به محضر آقا تقدیم کردیم درحالیکه اشک مجالمون نمی داد... بعد از سرود ما آقا سخنرانی کوتاهی ایراد کردن و مانند همیشه سخنانشون رو که د’ری گرانبهاست با گوش جان شنیدیم و شیرینی اش رو به خورد روحمون دادیم. وقتی سخنرانی آقا تموم شد و ایشون بلند شدن٬ موقع سردادن شعار با دست مهربانش از راه دور روی سرمان دست کشید و فرمود که همه ی شما عزیزان را به خدای متعال می سپارم... یکی از برادر ها که گویا از شهرستان هم بود جلو رفت و با گریه از حضرت آقادر خواست کرد که ایشون چفیه شون رو به او بده . محافظ آقا هم چفیه رو از دوش ایشون برداشت و برای اون پسر به پایین انداخت. خوش به سعادت اون پسر که یادگاری از بهترین عبد خدا ٬ برترین محبوب عالمیان و مقتدا و مولای زمین و زمان بهش رسیده بود. خوش به حال او ... چقدر عشق بازی میکنه با اون چفیه... وقتی آقا رفت هرکی یه گوشه ای نشسته بود و به در و دیوار حسینیه نگاه میکرد و با عکس آقا درد و دل می کرد و اشک می ریخت .همه به جایگاه او نگاه میکردیم و کسی رمقی برای رفتن نداشت...انگار یه نیروی عجیبی اجازه نمیداد تا از جامون بلند شیم. ما به دیدار کی اومده بود؟ برترین محبوب زمین ...؟ نایب امام زمان ( روحی فداه)...؟ هنوزم که هنوزه باورم نمیشه... فاصلم با آق خیلی کم بود و زیبایی چشمان مهربونش و از نزدیک حس میکردم... وای خدایا چه لحظاتی بود...امیدوارم قسمت همه بشه.نماز خوندن پشت آقا حتی توی بیت با دیدار ویژه با ایشون خیلی فرق داره...دیدار خیلی فرق میکنه... دست شهرستانی ها پر بود از نامه های مختلف. 4 تا پلاستیک بزرگ فقط از خواهرها نامه جمع کردیم (فکر کنم حدودا 400 نامه شد). نامه هایی که با هزار امید و آرزو نوشته بودن و همه اش التماس می کردن که تورو خدا اینا رو برسونید به دست رهبر... به یکی از بچه ها گفتم ماها که تهرانیم دلمون خوشه که حداقل سالی 2-3 بار که آقا نماز جمعه رو اقامه میکنن٬ هرجا هستیم خودمونو برسونیم برای نماز٬ اما شهرستانی ها چی؟ دلم خیلی براشون سوخت...با یه معصومیت تمام به ما میگفتن خوش به حالتون رهبر پیشتونه...تو شهرتونه... بعضی ها با اتوبوس بعضی ها با قطار و بعضی با هواپیما٬ راههای دور رو به خاطر دیدن عزیزترین کسشون طی کرده بودن و حالا موقع خداحافظی بود...خداحافظی با جانمون...با نفسمون...با عشقمون... که اگه او ناراحت باشه دنیا ناراحته. اگه او غصه دار باشه زمین و زمان غصه دارند... سرمونو رو دیوارهای حسینیه گذاشته بودیم و گریه میکردیم...و دعا میکردیم که این دیدار آخرین دیدارمون نباشه و خداوند دوباره توفیقش رو به هممون عنایت کنه... ان شاالله. خدایا تا ظهور دولت یار گل پیغمبر مارا نگه دار... اللهم احفظ وانصر قائدنا و نور عیننا الامام خامنه ای یک روز خدا از حضرت موسی ( ع ) پرسید: تا به حال عمل خالص انجام داده ای؟ موسی کمی فکر کرد و جواب داد: البته. من بارها نماز خوانده ام و روزه کرفته ام و ذکر گفته ام. خداوند فرمود: نماز تو جواز عبورت از پل صراط است. روزه هایی هم که گرفتی مثل سپری هستند در مقابل آتش جهنم. ذکر هم که موجب ترفیع درجه دربهشت است. پس همه ی این کارها را برای خودت کرده ای. عمل خالص آن است که تشنه ای را سیراب کنی یا از ستمدیده ای دستگیری نمایی. خسته از راه طولانی روی شاخه ای نشست. بالهایش زخم خورده ی ستمکاران بود و قلبش شکسته ی بی عدالتی ها. به دور دست می نگریست . کبوتر کوچک فلسطینی به این می اندیشید که کودکان سنگ در دست سرزمینش می توانند اورا به آشیانه برگردانند؟! یاد امام راحل گرامی باد . همو که با نفس مسیحایی خود قلبهای یخ بسته و مرده ی آدمیان را حیاتی جاودانه بخشید. همو که سخنان گهربار و تدابیر حکیمانه اش هنوز که هنوز است بعد از این همه سال فراقش کهنه و فرسوده نشده . همو که فرمود : " فلسطین پاره ی تن اسلام است." عجب کلامی ! اما... با پاره ی تن اسلام چه کردند و چه می کنند؟! حال بعد از گذشت 30 سال از آن سخن باری دیگرآخرین جمعه ی ماه مبارک رمضان را به یاد اطاعت از او و به یاد تمام کودکان فلسطینی با مشت های گره کرده در صحنه حضور پیدا خواهیم کرد تا بار دیگر میثاقمان را با امام عظیم الشان ( قّدس الله نفسه الزکیه ) و مقام معظم رهبری( روحی فداه) تجدید کرده و مشت محکمی بر دهان یاوه گویان و اسرائیل غاصب خواهیم زد وفریاد در خواهیم داد که اسرائیل مرگت باد... بار دیگرمانند همیشه اعلام می کنیم: حضور حداکثری لبیک یا خامنه ای ان شاالله التماس دعا گاه حتی ماه احساس تنهایی می کند و سر در چاه می برد بعد از فاطمه اش ، تنهای تنها شد... با چاه نجوا می کرد . تا اینکه این بار معجزه از آستین کفر سربرآورد و شق القمر شد... " فزت ورب الکعبه " پ ن: رفقا... فقط 2 روز دیگه مهلت داریم تا دست به دامان خدا و اهل بیت بشیم و بخوایم که مارو ببخشند ... توی این شبها موقعی که قرآن و روی سرتون گرفتین و خدا رو به حق خودش قسم دادین و" بک یا الله " گفتین یادتون باشه که خواهر کوچیکتون خیلی التماس دعا داره امیدوارم همدیگه رو از دعای خیر هم محروم نکنیم... اما رفقا یادمون باشه که اول و آخر دعاهامون فرج امام زمان" عجل الله تعالی فرجه الشریف" و سلامتی و طول عمر رهبر و مولامون باشه...ان شاالله راستی اینهفته همگی در نماز جمعه تهران که به امامت رهبر عزیزمون برگزار میشه شرکت و بار دیگه عهد و میثاقمون رو با آقا تجدید کرده و با حضورمون مشت محکمی بر دهان یاوه گویان و دشمنان انقلاب خواهیم زد.. به امید دیدار همگی عزیزان در نماز جمعه ی این هفته... التماس دعا/ یاعلی عطری پیچیده است تا اینجا دورترین فاصله از معرفت که من ایستاده ام و در غبارناک ترین نقطه ی زمان جایی که انسان در فراموشی و ناسپاسی به سر می برد عطر امید و انتظار پیچیده است . مهدی جان ! میلادت مبارک...چشم انتظار آمدنت هستیم . یارب الحسین...بحق الحسین...اِشفَ صَدرَالحسین... بِِِظهورِالحُجَه بخوان به نام رهایی! بخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب! بخوان به نام ساقه ی امید در پهندشت یأس! بخوان به نام خالق خورشید ، و عشق را به اسم اعظم معشوق ، از پس یلدای بی تنفس دیجور ، نور باران کن. بخوان نبی گرامی! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید! تو که خواندی هرم صدای تو که قندیلهای سکوت را ذوب کرد، آوای مهربان تو که فضای میان زمین و آسمان را عطرآگین نمود ، بوی خوش عشق که ملائک بی تاب را به طواف حرا کشانید ، انبیا انگشت حسرت به دندان گزیدند . فرشتگان برخی به رضایت بی سابقه ی خدا سجده می بردند، برخی عرق از جبین پیامبر می ستردند ، عده ای گوش به لطافت این معاشقه می سپردند و برخی از آنکه معشوق خداوند را در زمین می دیدند –نه در میان خویش- خون دل می خوردند. جبرئیل چه ذوق کرده بود که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش به یکدیگر می رساند . آری، تو که خواندی ، آسمانیان ، زمینیان اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند ، عرشیان که هلهله می کردند فرشیان را مژده آوردند که " قََدْ جا ئَکم مِنَ اللهِ نورٌ" خداوند زمین را نور باران کرده است. برخیزید ، خواب را بشکنید و چشمان ظلمت گرفته را سوی نور بگشایید . بیم گمراهی را از کلبه ی دل برانید و ترس از فراز و نشیب ، از چاله و چاه ، از دشت و تپه را جواب کنید . نگرانی را جارو کنید، هراس از افتادن را به گوربسپارید ، بر ظلمت زهرخند بزنید که: "یَجْعَلْ لََکُم نوراً تِمْشَوُنَ بِه " فرا راهتان نوری گسترده است ، به مدد او راه بیابید و در پناه او بپویید. هرکدام که در اعماق دل و شیارهای ذهن خویش خدا را می جستید ، اینک نظاره کنید. من رآنی فقد رٲی الحق... هرکه خدا را می جوید ، اورا ببیند ، خدا را در آیینه ی وجود او به تماشا بنشیند . تو رحمت خداوند را به زمین آوردی و عینیت بخشیدی . و چرا خوشحال نباشد؟ تو تنها ظرفی بودی که تمامی رحمت زلال و بی منتهای او را در خویش جا دادی . و در آفرینش کدام ظرفی به ظرفیتی اینچنین دست یافته بود؟ " اَلَم نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ". کدام سینه جز سینه ی مبارک تو به وسعت رٲفت الهی گسترده بود؟ مگر مظاهر رحمت خداوند (پیامبران) کاسه ی صبرشان تا زمانی به لب نمی رسید؟ مگر جاده ی پایمردی و استقامتشان به انتها نمی رفت ؟ مگر پس از سالها خون جگر، لب به نفرین نمی گشودند؟ این چه سینه ایست که انتها ندارد؟ این چه کوه استقامتی است که از جا نمی جنبد؟ این چه اعجوبه ای ، چه معجزه ای ، چه آیت بی همتایی ست که تنش زیر قلوه سنگهای جهالت خرد می شود و در عین حال هدایت دشمنان را از خدا طلب می کند؟ زبانش جز برای دعا نمی گردد ، و لبهایش جز به استغفار برای همه، تکان نمی خورد. برای آنها که دست در گوش می گریزند چه می خوانی ؟ برای آنها که خود نمی خواهند ٬ازمن طلب هدایت چه میکنی؟ اینان جنبه ی خورشید ندارند، نور نمی فهمند، ظرفیت روشنی در وجودشان نیست. تشعشع آفتاب وجود تو چشمهایشان را کور کرده است. تو باز به دنبالشان چه می دوی؟ اینان از نور ، از روشنی ، از تو می گریزند. جان خویش فدای هدایت نا اهلان مکن ای پیامبر ! پیامبر ! سلام بر توکه وعده های تورا با دستهای لرزان خویش لمس می کنیم. ما فرموده ی تورا که " از شرق کسانی راه را برای ظهور مهدی ( عج) هموار میکنند" از یاد نبرده ایم. ما آن کلام غیب تورا که " ایرانیان شما را به اسلام می خوانند " فراموش نکرده ایم. سلام برتو! سلامی به طراوت خونهای جوانانمان و به خلوص مادران داغدارمان. پیامبر! عزیز خداوند ! معشوق معبود! سلام خدا برتو! سید مهدی شجاعی... کجایی ای بقیه ی خدا! باتو از کدام دلتنگی بگوییم؟ از کدام روز نیامده بی قرار ازکدام ماه نگران از کدام بهار سرشار از اندوه " هرکس دوست دارد از جمله ی اصحاب قائم (عج) باشد، باید انتظار بکشد و با پرهیزگاری و اخلاق نیک با همه رفتارکند. اگر دراین حالت از دنیا برود وقائم قیام کند،برای او پاداشی است. مانند پاداش کسی که امام قائم را درک کرده.پس جدیت کنید و در انتظار بمانید گوارایتان باد ای گروه مشمول رحمت الهی ." ما بدنبال ردی از تو آسمان را درنوردیدیم . ای ابراهیم تر از ابراهیم ای موسی تر از موسی بار غیبت را برزمین بگذار زمین قلمرو بت هاست . خون مظلومیت به جوش آمده و فلسطین گذرگاه مرگ است .ارض در معرض نابودی است وعرش از تن پاره های ستم دیدگان مفروش گشته است. " نزدیک ترین حالت بندگان نسبت به خدای مهربان و رضایتمند ترین هنگام از آنها ، زمانی است که حجت الهی را نبینند وجایگاهش را ندانند. درحالیکه در آن وضع می داند که حجت خداوند وجود دارد.پس در آن هنگام هر صبح و شام منتظر فرج باشید." و تو می آیی؛ در هیئت بهار هم دوش سیصد و سیزده آفتاب با پیراهن حریر معطر از حسن یوسف با بیرقی متبرک از نام محمد (ص) ، ذوالفقار به دست، سوار بر ذوالجناح، در هاله ای از هفتاد و دو ستاره. " به شیعیان و دوستان ما بگویید که خدارا قسم دهند به حق عمه ام حضرت زینب (س) که فرج مرا نزدیک گرداند ." صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود... این هفته جمعه غروب بعد از سال تحویل خودتو برسون بالا سر مزار شهدا. اگه تونستی یه شمع روشن کن.. نگاه نکن که عابرها چطور از کنارت رد میشن و چه جوری نگات میکنن. فقط با شهدا درد دل کن و از دلتنگیهات براشون بگو . اونوقت تقویم هفتگیت رو صفحه به صفحه ورق بزن و به کارهایی که تو این سال گذشته باید می کردی و نکردی و یا باید انجام نمی دادی و انجام دادی فکر کن و برای این سال جدید یه برنامه ریزی درست و حسابی ترتیب بده...مارو هم از دعا فراموش نکن... یه چیزی رو یادت نره : و اون اینکه چشم به هم بزنی سال 88 هم کم کم رخت می بنده و اون وقته که تو میمونی و کوله باری از کارهای نکرده و حسرت عمری که دیگه برنمی گرده.... دوستای عزیز بیاید یه قولی به هم بدیم و اون اینکه اگه موقع سال تحویل کنار مزار بهترین بندگان خدا یعنی شهدا بودیم همدیگه رو از دعا فراموش نکنیم... خدا رو به حق بهترین دوستان و اولیاش قسم بدیم که این سال رو بهترین و پربار ترین سال از نظر معنوی برامون قرار بده و کمکمون کنه تا طوری باشیم که حقیقت دعای حول حالنا الا احسن الحال در ما متجلی بشه.... امروز وقتی با دوتا از دوستام به مزارشهدا رفته بودیم سر مزار هرکدوم از اونها جمله ای از حضرت امام رحمت الله نوشته شده بود که نمیدونم چی باید در موردش بگم و حقیقتا زبانم از توصیف و بحث در مورد مفهوم اون جمله قاصره... اون جمله این بود: شهدا امامزادگان عشقند و زیارت کنندگانشان٬ اهل یقین... در پایان خیلی التماس دعا دارم... سر سال تحویل همدیگرو فراموش نکنیم ... برا فرج آقامون و سلامتی رهبرمون هم دعا کنیم .... این تازه یک پرده از نمایش آن روز ها بود وچه پایان زیبائی هم داشت... گلباران کرده بودند همه جارا در مقدم پیر مرادشان... وقتی اولین قدم را پس از سالها تبعید برخاک وطن گذاشت فهمیدم که آن همه ایثار و غیرت و شهادت بیهوده نبوده است. خاکریز زیر پایت می لرزد.آسمان بوی لاله می گیرد و چشمهایت سیاهی میرود.گوش هایت را می گیری و روی خاک می خوابی .کمی بعد روی پا می ایستی اما قلبت گویی آن طرف تر روی خاک می تپد.پیشانی بندت را باز میکنی . پلاکت را روی زمین جا می گذاری و بالهایت را آنقدر باز می کنی که زمین زیر پرو بالت کوچک و حقیر می شود .... عروجت را تبریک می گویم شهید. ۸ آبان سالروز شهادت محمد حسین فهمیده گرامی باد.../ ۱۳ آبان سالروز تسخیر لانه ی جاسوسی و روز دانش آموز گرامی باد.../![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
" اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم"
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

">

